العلامة المجلسي (مترجم :كمره اى)

207

بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى)

برآيد خواهد مرد ، گفت : چون خورشيد برآمد مرد و از او در شگفت شديم ، و برگشتيم و نيز گفته : عيسى عليه السّلام به مارگيرى گذر كرد كه مارى را دنبال كرده بود و آن مار گفت : يا روح اللَّه به او بگو اگر از من صرف نظر نكند به او ضربتى زنم كه تيكه تيكه شود ، و عيسى گذشت و چون برگشت مار در جعبه مارگير بود ، عيسى فرمود : مگر تو چنان و چنين نگفتى و چگونه همراه او شدى ، گفت يا روح اللَّه برايم سوگند خورد و اكنون با من پيمان‌شكنى مىكند و زهر پيمان‌شكنى او از زهر من زيانبارتر است . در عجائب المخلوقات قزوينى است كه ريحان فارسى پيش از خسرو انوشيروان نبود و در زمان او يافت شد براى اين بود كه يك روز بدادخواهى نشسته بود و ناگاه مار بزرگى زير تختش خزيد و خواستند او را بكشند ، خسرو گفت : دست از او برداريد گمانم ستم رسيده است و آن مار خود را كشاند و كسرى يكى از افسرانش را بدنبالش روانه كرد و با او رفت تا بر دهنه چاهى رسيد و مار در آن فرو شد و برگشت و سركشيد و آن مرد نگاه كرد در تك چاه مارى كشته بود و بر دوشش كژدمى سياه بود و او را نيزه كشيد و بكژدم فرو كرد ، و نزد شاه آمد و گزارش داد از حال آن مار . چون سال آينده شد آن مار آمد در همان روز كه خسرو براى دادخواهى نشسته بود و خود را كشاند تا برابرش رساند و از دهنش تخمه سياهى فشاند و شاه گفت : آن را كشتند و ريحان از آن روئيد و چون شاه بسيار زكام ميشد و دردهاى مغز داشت آن را به كار برد و سود خوبى از آن ديد ( 199 حياة الحيوان ) مسعودى از زبير بن به كار آورده كه در زمان جاهليت دو برادر به سفر رفتند و در سايه درختى كنار سنگ سختى منزل كردند چون شب نزديك شد از زير آن سنگ مارى بدر آمد و يك دينار طلا نزد آنها افكند ، گفتند اين از گنجى است كه در اينجا است و سه روز ماندند و هر روز دينارى براى آنها بيرون مىآورد ، يكى به ديگرى گفت : تا كى چشم به راه اين مار بمانيم خوبست آن را بكشيم و اين گنج